تبليغاتX
کوچه تنهایی


کوچه تنهایی

نیازمندی مارا صدا میزند و صدایش از پس کو چه های گلی شهر می آید دست به دست هم به یاری اش بشتابیم





















حس عجیبی به ادم دست می ده وقتی شب میون طیاره ها رد بشی و ازشون مراقبت کنی .. مسافرایی که با کلی ذوق و شوق و صلوات هم سوار طیاره می شن خیلی جالبن . توی محیط فرودگاه به آدم حس عجیبی دست می ده. اینکه باید از رادها فاصله گرفت یا از دماغه طیاره فاصله بگیری... می تونی به دانش ایرانی ها هم افتخار کنی که تمامی تکنسین های تعمیر روسی یا فرانسوی هستن

دیشب که داشت بارون شدیدی توی مهر آباد می بارید ٬ بچه ها توی سالن داشتن فوتبال بازی می کردن و من رو هم بازی ندادن..منم نشستم دم طیاره ها و از بارون لذت بردم

محیط تنهایی مهرآباد به آدم فرصت فکر کردن می ده.. به آینده.. به گذشته.. به اینکه چی بودی و چی می خوا ی بشی... به آدم هایی با هر سطح و سوادی که برخورد داری توی مهر آباد فکر کنی و ته رفتار هاشون رو ببینی چیزی جز یه دل پاک نمی بینی... روز های اول خیلی سخت بود ٬ بچه های پایه یه ذره خودشو رو می گرفتن و امروز با هم دوستیم ... اینم یه نوع جبر می شه...

تو پست دیشب تصمیم گرفتم پیاده برم گشت بزنم و کنار باند و چرخ های یه ایر باس یه جوجه تیغی دیدم و چشم به جمال یه جوجه تیغی روشن شد

به هر حال ستوان سوم پاسدار بودن این شرایط رو هم  می طللبه... اونجا یکی از بچه ها که لیسانس حسابداری داره و از ملایر اومده و ستوان دوم هست تو ی کترینگ بزرگ ماست و با هم از اردکان اومدیم. اون شیفتش خیلی بد هست ۲۰ روز به ۱۰ روز هست ... تمامی دوستام تقسیم شدن تو بخش های اداری و ساعت ۱ می رن و فقط من تو حفاظت موندم و تنهای تنها با یه سری کچل هستم.. از رزمیار اول گرفته اونجا تو خوابگاه هست تا سرباز صفر... در کل همشون خوبن و با هم دوستیم

بخشی از خاطرات

ستوان سوم پاسدار حاج محمد محسن دولتشاهی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:32 توسط محسن دولتشاهی| |

می خوام بنویسم ولی نمی دونم چی بنیسم .. پس فعلا نمی نویسم تا بعدا خوب بنویسم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:51 توسط محسن دولتشاهی| |

در یک جمله::

گاهی وقت ها دوست داری بنویسی ولی نمی تونی

گاهی وقت ها می خوای حرف بزنی و لی خود سانسوری می کنی

گاهی وقت ها سکوت بهترین عمله

دنیای کاراکتر ها دنیای عجیبیه آدم خیلی چیز ها می فهمه

-*/*-//-!-/-/-/*/-*/*-/*

می دونی یعنی چی:

یعنی

هیس! بذار بمونه تو خماری

(از پست بعد داستان جدیدی رو می خوام بنویسم ... هنوز تو اسمش شک دارم ولی می دونم چی می خوام بنویسم.... داستان یک خواسته شدن یا بهتر بگم خواستن)

)(*،×٪٪¤¤٫٫٬!!¤¤×٪*-/*-++-*/*/--+ـ(٬!٫٫٫٪،×٪*،×،*×،פ*(،(*،)،*،؟؟؟؟؟،*،×٪×،٪،*×،٪،¤(،*()*،*،*،×،

یعنی:

دلیلی نمی بینم نظر خواهی فعال باشه .. تو نظرات پست قبلی نظر بدین.. البته جدیدا جو سردی تو وبلاگ ها جاری شده ....؟؟!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:38 توسط محسن دولتشاهی|

تهران - بیمارستان مصطفی خمینی  سال ۱۳۶۳

چند سالی می شد که با عاطفه ازدواج کرده بود ٬ رضاعاشق عاطفه بود و حالا رضا پشت درب اتاق عمل منتظر بود تا فرزندش به دنیا بیایید. انتظاری چند ساله که داشت به ثمر می نشست . زمان همش تو سر رضا کوبیده می شد و دیگر می گذشت تا اینکه دکتر از اتاق بیرون اومد. قیافش یه ذره دمغ بود و رضا رو به اتاقش راهنمایی کرد. رضا که دلش آشوب بود نگاهی به دکتر کرد و گفت: چی شده .. چه خبر

خانم دکتر رحیمی نگاهی بهش کرد و گفت : آقای باغبان پسرتون به دنیا اومد و سالمه .. اما خانم شما..

رضا پایش سست شد و نشست٬ عاطفه پشت درب اتاق عمل و هنگام به دنیا آمدن فرزنش فوت کرده بود. رضا احساس تنهایی می کرد حال او بود و پسرش

..............................................

تهران - سال ۱۳۸۷

چند سالی از فوت عاطفه در اتاق عمل می گذشت و پسرش محمد بزرگ شده بود. رضا محمد را با خون دل بزرگ کرده بود و محمد همچون عصایی برای رضا یا بهتر پسر همچون قلبی برای پدر شده بود. در غروب یکی از روزهای پاییز محمد با پدرش بر سر قبر عاطفه حاضر شدند. پدر آهی کشید و گفت:

مادرت خیلی تو رو دوست داشت . اما حیف که فرصت نکرد تو رو ببینه. مادرت تنهایی های منو پر کرده بود و خونه منتظر تو بود ٬ ولی نتونست زیر عمل ... رضا گریه کرد و پسر پدرش را در آغوش گرفت٬ بادی وزید و محمد به پدرش گفت: بابا جون من هستم ٬ همیشه کنارتم ٬ گریه نکن ......

عشق پدر به فرزند و فرزند پدر در نقطه اوج بود٬ محمد خلع  عاطفی  عاطفه و رضا خلع بی مادری را پر کرده بود. رضا نگاهی به فرزندش کرد و گفت: محمد جان .. همیشه پیش من بمون

محمد نگاهی به صورت پدر کرد و گفت: چشم

رضا نگاهی به شعر قبر عاطفه کرد و شروع کرد به خواندن آن :

شب بود و شمع بود و من بودم و غم               ...         شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

چند ماه بعد

روز به روز حالش بد تر وبدتر می شد٬ سرطان امانش را بریده بود ٬ همه از او قطع امید کرده بودند

بر بالین پسرش حاضر شد.. محمد توان سخن گفتن نداشت و پدر با لبخندی امیدی واهی به فرزندش می داد .. اشک بر چشمان رضا نمایان شد و نگاهی به محمد کرد و گفت : مگه نمی خواستی درست رو ادامه بدی.. مگه نمی خواستی زن بگیری ... مگه نمی خواستی عصای دست من باشی ..محمد تو خوب می شی. در آن لحظه محمد فقط نگاهش به چشمان پدر بود و چند قطره اشکی بر چشمانش نمایان شد

یک ماه بعد

بادی می وزید و درختان تکانی می خوردند ، پدر که دیگر شکسته شده بود بر مزار پسر حاضر شد ٬ انگار دنیا با او سر ناسازگاری داشت... حال محمد هم پیش مادرش بود

پدر که دلش گرفته بود به پسرش که اکنون مهمان خاک بود گفت: این طور قول دادی پیشم بمونی

این طور قول دادی عصای دست من باشی.. هم تو هم مادرت... حالا چی کار کنم محمد ...

هواسرد بود و سنگ تراش آخرین بیت شعر قبر را نوشت..... پدر بلند شد و دور شد هوا مه داشت و درختان تکانی می خوردند.... سنگ تراش شعر را خواند و رضا از پسرش دور شد

نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد

جگر ها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد

پدر دانی چرا در کودکی دست پسر گیرد

به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد

مصیبت آن بود یاران ۰۰۰۰ پسر پیش از پدر میرد

که تابوت پسر را بر دوشش پدر گیرد

(این داستان کوتاه رو تو اردکان نوشتم وقتی یکی از معلم ها از پدر گفت.. اون روز یاد پدر خودم افتادم که با کلی ذوق اومده بود منو برسونه  و سوار اتوبوس کنه ولی من گمش کردم و یواشکی اومدم برنامه کوچه گردان... خیلی از دستم ناراحت شده بود... بعد کلاس بهش زنگ زدم و از جلسه به زور کشوندمش بیرون و تو اونجا یه دل سیر گریه کردم .. غربت و هزار درد .. حالا جند ماهی گذشته و فراموش شده ولی یه چیزی یاد گرفتم و اون قدر پدر و مادر هامون رو بدونیم ..... پسر عصایی هست برای پدر و دختر رازداری برای مادر)

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:58 توسط محسن دولتشاهی| |


Design By : Night Skin