کوچه تنهایی
نیازمندی مارا صدا میزند و صدایش از پس کو چه های گلی شهر می آید دست به دست هم به یاری اش بشتابیم
رمز رو فقط به کسانی می دم که از ماجرا خبر دارن.... ******************************************************* ساعت ۶ صبح... بچه ها یی که پدافند خورده بودند و باید ۵۰ روزی مهمان شهرهای پدافندی می شدن دمغ بودن... ایمان یکی از اون بچه ها بود... خدا حافظی ... جبر... باورم نمی شد... دوماه باهم بودن.. خندیدن و جریمه شدم زود گذشت .. انگار همین دیروز بود که از برنامه کوچه گردان پریدم توی اتوبوس و رفتم اردکان.... دلم گرفته .. دلم برای لحجه رامین ترکه ٬ وقوق های گاونر عرفان ٬ داد وبیداد های وحید فحش ها و نفرین های آرمان ٬ داد و بیداد های حسن سگ صدا ٬ ریش حاج جواد و بذله گویی های مهردا د ... چرت وپرت های علی جهنده ٬ کاکو گفتن های ایمان ٬ حرف های محسن گوش وی و کارهای جواد زومبه ...نمیدونم... وقتی اسماعیل رو بغل کردم بغضم ترکید و گریه کردم... اره گریه مصطفی برام سنگین بود... بچه ها همه هم دیگه رو دوست داشتن وحالا باید از هم جدا می شدن... می دونن شاید دیگه هم دیگه رو نبینن... خدایا دلم می خواد حسن سگ صدا منو برای نماز صبح بیدار کنه ولی باید از امشب ساعتم رو کوک کنم ... خدایا مرد شدم... عوض شدم ... خدایا بچه ها ی گروهان ۱ گردان امام حسن دوره ۱۷۴ نیروی هوایی ولیعصر اردکان هرچه بودند دلشان پاک پاک بود... آری بچه هایی از جنس صداقت این برایم بهترین درس بود... آری عمر همین است به اندازه یک چشم بر هم نهادن ..... شاید روزی جایی هم دیگر را دیدیم ولی هم دیگر را نشناختیم .... واین یعنی جبر *************** امشب حال خوشی ندارم تا بنویسم... و اینو بگم من برگشتم برای همیشه و اومدم برای دیدن همه پس سلام ...................................... الان که دارم می رم حس خوبی ندارم ... دوست ندارم برم ولی باید برم ٬ این کلمه (باید) مجبورت می کنه تو رو بکشونه ... روزی که داشتم توی میدون صبحگاه جریمه می شدم و غلط و پا مرغی می رفتم یا توی آشپز خونه داشتم نظافت می کردم یه لحظه سالهای قبل جلوی چشمام اومد.. اون زمانی که توی شرکت بودم یا دانشگاه... از اوج لذت به ذلت کشیدن رو جلوی چشمام دیدم وقتی یه دهاتی بهم دستور داد که اون آشغال ها رو ببر آدمی که حتی سیکل هم نداره راحت به یه فوق دیپلمه دستو ربده برای آدم زور داره... وقتی برگشتم می خوام براتون بیشتر بنویسم ... از دردودل ها بیشتر می گم ... تا اینجا سخت نبود باقیش هم سخت نیست به هر حال باید تجربه کرد.. از همه اونایی که این متن رو خوندن یه خواهش دارم و اون اینه که یه بار سوره عصر رو به نیابت از من بخونن خیلی کمکم می کنه امیدوارم همه موفق باشن و به امید اینکه بتونم دوباره همه رو کنار هم ببینم که الان برام به یه آرزو تبدیل شده .. یه کعبه بدین تا آرزو مو بندازم توش........ ********************************************* این روزها روزهای خوبی است برای فکر کردن.. دوری برایم فقط یک دلیل است و آن تفکر به باطن زندگی.. تغییرات !!! عوض شدن ... تعیین اهداف برای آینده ٬ خیلی سخته دور باشی از همه چی و بهانه جویی کنی .. بهانه مادر ٬ بهانه پدر ٬ بهانه دوست .... همیشه برام یه سوال بود که خدا منو چرا خلق کرد؟ خلقتی برای سختی یا خلقتی برای آسانی.... این روزها خیلی چیز ها یاد گرفتم... یادش بخیر می بینید چه زود گذشت ٬ انگار همین دیروز بود دانشگاه ٬ کار ٬ خریدن ماشین و فیلم .. تا چشم بهم گذاشتم خودمو تو یه مرحله جدید دیدم... مرحله بهانه.. اره بهانه ای برای تغییر ... آهای دوستای من.. با همتون هستم ٬ میدونم می خونید.. می خوام عوض شم نه عوضی... قراره خودمو پیدا کنم... دعام کنید .... دلم برای گذشته ام و گذشته هامون تنگ شده ولی ظاهرا بهانه تغییر دامن منو گرفته و اسیرم کرده که باید برم .... بیست و دو روز فرصت باقیست برای فکر کردن تو سختی های مردانگی پس بسم الله
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


