تبليغاتX
کوچه تنهایی


کوچه تنهایی

نیازمندی مارا صدا میزند و صدایش از پس کو چه های گلی شهر می آید دست به دست هم به یاری اش بشتابیم





















نمی دونم از کجای این داستان شروع کنم ٬ نمی دونم چی بگم .. یه جور بیان حقیقت برام سخته .. ولی نمی دونم چرا چاره ای ندارم

رمز رو فقط به کسانی می دم که از ماجرا خبر دارن....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:4 توسط محسن دولتشاهی| |

روز های بعد میان دوره می گذشت.. خشم شب ۲۷ شهریور  و برنامه های دیگر باعث گذشت زمان می شد.... شیوع آنفولانزا تو پادگان و قرنطینه همه ما و متاسفانه وخامت حال بچه ها توی پادگان خبر های نا خوشایندی بود که از پایان دوره به گوش می رسید... روزها می گذشت و اردو فرا رسید.. با کوله باری حدود ۱۰ کیلو حدود ۲۵ کیلومتر پیاده در دامنه کوه تا اردوگاه و اردویی ۴ روزه با عملیات های آفندی و پدافندی گاز اشک آور که من خوردم و داغون شدم و کلی ماجرا های دیگر... و سر انجام پایان خدمت امروز....

*******************************************************

ساعت ۶ صبح... بچه ها یی که پدافند خورده بودند و باید ۵۰ روزی مهمان شهرهای پدافندی می شدن دمغ بودن... ایمان یکی از اون بچه ها بود... خدا حافظی ... جبر... باورم نمی شد... دوماه باهم بودن.. خندیدن و جریمه شدم زود گذشت .. انگار همین دیروز بود که از برنامه کوچه گردان پریدم توی اتوبوس و رفتم اردکان.... دلم گرفته .. دلم برای لحجه رامین ترکه ٬ وقوق های گاونر عرفان ٬ داد وبیداد های وحید

فحش ها و نفرین های آرمان ٬ داد و بیداد های حسن سگ صدا ٬ ریش حاج جواد و بذله گویی های مهردا د ... چرت وپرت های علی جهنده ٬ کاکو گفتن های ایمان ٬ حرف های محسن گوش وی و کارهای جواد زومبه ...نمیدونم... وقتی اسماعیل رو بغل کردم بغضم ترکید و گریه کردم... اره گریه مصطفی برام سنگین بود... بچه ها همه هم دیگه رو دوست داشتن وحالا باید از هم جدا می شدن... می دونن شاید دیگه هم دیگه رو نبینن... خدایا دلم می خواد حسن سگ صدا منو برای نماز صبح بیدار کنه ولی باید از امشب ساعتم رو کوک کنم ... خدایا مرد شدم... عوض شدم ... خدایا بچه ها ی گروهان ۱ گردان امام  حسن دوره ۱۷۴ نیروی هوایی ولیعصر اردکان هرچه بودند دلشان پاک پاک بود... آری بچه هایی از جنس صداقت

این برایم بهترین درس بود... آری عمر همین است به اندازه یک چشم بر هم نهادن ..... شاید روزی جایی هم دیگر را دیدیم ولی هم دیگر را نشناختیم .... واین یعنی جبر

***************

امشب حال خوشی ندارم  تا بنویسم... و اینو بگم من برگشتم برای همیشه و اومدم برای دیدن همه

پس

سلام ......................................

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:12 توسط محسن دولتشاهی| |

الان ساعت ۱۷:۵۰ غروب روز ۲۵ مهر هست که دارم می نویسم... چند ساعت دیگه می خوام سوار اتوبوس بشم و دوباره برگردم به اردکان ... تقریبا۲۲ روز دیگه بر می گردم تهران ... یه اعترافی می خوام بکنم .. می خوام بگم که توی این ۳۳ روز دوری از همه قدر با هم بودن رو خیلی احساس کردم.. برای این بود که هر شب به یکی زنگ می زدم... یه روز به این دوست یه روز به اون دوست ... ادم ها وقتی از هم دور هستن خیلی قدر هم رو می دونن و وقتی نزدیک هم حال هم دیگه رو نمی پرسن... توی آسایشگاه ما می تونی هر قشری رو ببینی از هر نژاد و رسم و رسوماتی اونجا هستن... اونا هم دلتنگ می شن

الان که دارم می رم حس خوبی ندارم ... دوست ندارم برم ولی باید برم ٬ این کلمه (باید) مجبورت می کنه تو رو بکشونه ... روزی که داشتم توی میدون صبحگاه جریمه می شدم و غلط و پا مرغی می رفتم یا توی آشپز خونه داشتم نظافت می کردم یه لحظه سالهای قبل جلوی چشمام اومد.. اون زمانی که توی شرکت بودم یا دانشگاه... از اوج لذت به ذلت کشیدن رو جلوی چشمام دیدم وقتی یه دهاتی بهم دستور داد که اون آشغال ها رو ببر آدمی که حتی سیکل هم نداره راحت به یه فوق دیپلمه دستو ربده برای آدم زور داره... وقتی برگشتم می خوام براتون بیشتر بنویسم ... از دردودل ها بیشتر می گم ... تا اینجا سخت نبود باقیش هم سخت نیست به هر حال باید تجربه کرد.. از همه اونایی که این متن رو خوندن یه خواهش دارم و اون اینه که یه بار سوره عصر رو به نیابت از من بخونن خیلی کمکم می کنه

امیدوارم همه موفق باشن و به امید اینکه بتونم دوباره همه رو کنار هم ببینم که الان برام به یه آرزو تبدیل شده .. یه کعبه بدین تا آرزو مو بندازم توش........

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:4 توسط محسن دولتشاهی| |

بهانه می گرفت و آرام و قرار نداشت .. می خواست بیافریند تا آفریده شود .. مدتی بود به فکر افتاده بود... کائنات آن روزها غوغایی بود ٬ همه حرف از موجودی می زدند که خاک سرشت بود و روحش روح حق !!! .... دستور داد که خاکی بیاورند از سرزمین مقدس و آوردند و نظام خلقت را به زیبایی آفرید از بزرگترین تا کوچکترین را به دقت کنار هم چید و شد اشرف .. اشرف مخلوفات آدمی!!! آری بهانه ای نداشت او انسان را خلق کرد تا انسان بهانه ای باشد برای زندگی....

*********************************************

این روزها روزهای خوبی است برای فکر کردن.. دوری برایم فقط یک دلیل است و آن تفکر به باطن زندگی.. تغییرات !!! عوض شدن ... تعیین اهداف برای آینده ٬ خیلی سخته دور باشی از همه چی و بهانه جویی کنی .. بهانه مادر ٬ بهانه پدر ٬ بهانه دوست .... همیشه برام یه سوال بود که خدا منو چرا خلق کرد؟ خلقتی برای سختی یا خلقتی برای آسانی.... این روزها خیلی چیز ها یاد گرفتم... یادش بخیر می بینید چه زود گذشت ٬ انگار همین دیروز بود دانشگاه ٬ کار ٬ خریدن ماشین و فیلم .. تا چشم بهم گذاشتم خودمو تو یه مرحله جدید دیدم... مرحله بهانه.. اره بهانه ای برای تغییر ... آهای دوستای من.. با همتون هستم ٬ میدونم می خونید.. می خوام عوض شم نه عوضی... قراره خودمو پیدا کنم... دعام کنید .... دلم برای  گذشته ام و گذشته هامون  تنگ شده ولی ظاهرا بهانه تغییر دامن منو گرفته و اسیرم کرده که باید برم .... بیست و دو روز فرصت باقیست برای فکر کردن تو سختی های مردانگی پس بسم الله

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:1 توسط محسن دولتشاهی| |


Design By : Night Skin